حس مى كنم از شما كه سخن مى گويم گلبرگى نازك از تن تان مى كنم. چگونه مى توانم از تمام شما سخن بگويم بى آن كه بچينم تان بى آن كه از شاخه جداتان كنم. من شادمانى مورى را مى ستايم كه از تپه هاى گلبرگ هاى شما بالا مى رود تا پيش از درخشش آفتاب چيزى به خانه اش برساند. نمى خواهم بچينم تان كاش چون مورى در ميان شما مى گشتم در جاده هاى معطر خونين تان و هديه به سفره ديگران مى بردم. |